يوسف عزيزم رفت اى برادران رحمى * كز غمش عجب بينم حال پير كنعانى
پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت * با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
مىروى و مژگانت خون خلق مىريزد * تيز مىروى جانا ترسمت فرومانى
دل ز ناوك چشمت گوش داشتم ليكن * ابروى كماندارت مىبرد به پيشانى
جمع كن باحسانى حافظ پريشان را * اى شكنج گيسويت مجمع پريشانى
گر تو فارغى از ما اى نگار سنگيندل * حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانى
[ 474 هواهخواه توام جانا و مىدانم كه ميدانى ]
هواهخواه توام جانا و مىدانم كه ميدانى * كه هم ناديده مىبينى و هم ننوشته مىخوانى
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق * نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى
بيفشان زلف و صوفى را بپابازىّ و رقص آور * كه از هر رقعهء دلقش هزاران بُت بيفشانى
گشاد كار مشتاقان در آن ابروى دلبند است * خدا را يك نفس بنشين گره بُگشا ز پيشانى
ملك در سجدهء آدم زمين بوس تو نيّت كرد * كه در حُسن تو لطفى ديد پيش از حدّ انسانى
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانانست * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى
دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت * ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى