تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
مىاى دارم چو جان صافىّ و صوفى مىكند عيبش * خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى
جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اى شمع * كه حكم آسمان اينست اگر سازى و گر سوزى
بعُجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم * بيا ساقى كه جاهل را هنىتر مىرسد روزى
مى اندر مجلس آصف بنور وز جلالى نوش * كه بخشد جُرعهء جامت جهان را ساز نوروزى
نه حافظ مىكند تنها دعاى خواجه تورانشاه * ز مدح آصفى خواهد جهان عيدىّ و نوروزى
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده * جبينش صُبح‌خيزان راست روز فتح فيروزى

[ 455 عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى ]

عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى * اى پسر جام ميم ده كه به پيرى برسى
چه شكرهاست درين شهر كه قانع شده‌اند * شاهبازان طريقت بمقام مگسى
دوش در خيل غلامان درش مىرفتم * گفت اى عاشق بيچاره تو بارى چه كسى
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود * هر كه مشهور جهان گشت بمشكين نفسى
لمع البرق من الطّور و آنست به * فلعلّى لك آت بشهاب قبس
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * وه كه بس بىخبر از غلغل چندين جرسى
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن * حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى