تا چو مجمر نفسى دامن جانان گيرم * جان نهاديم بر آتش ز پى خوش نفسى
چند پويد بهواى تو زهر سو حافظ * يسر اللّه طريقا بك يا ملتمسى
[ 456 نوبهارست در آن كوش كه خوشدل باشى ]
نوبهارست در آن كوش كه خوشدل باشى * كه بسى گُل بدمد باز و تو در گِل باشى
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش * كه تو خود دانى اگر زيرك و عاقل باشى
چنگ در پرده همين مىدهدت پند ولى * وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشى
در چمن هر ورقى دفتر حالى دگرست * حيف باشد كه ز كار همه غافل باشى
نقد عمرت ببرد غصّهء دنيا بگزاف * گر شب و روز درين قصّهء مشكل باشى
گرچه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست * رفتن آسان بود ار واقف منزل باشى
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد * صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشى
[ 457 هزار جهد بكردم كه يار من باشى ]
هزار جهد بكردم كه يار من باشى * مرادبخش دل بىقرار من باشى
چراغ ديدهء شبزندهدار دار من گردى * انيس خاطر امّيدوار من باشى
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند * تو در ميانه خداوندگار من باشى