خرقهء زهد و جام مى گرچه نه درخور همند * اين همه نقش مىزنم از جهت رضاى تو
شورِ شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر * كاين سر پرهوس شود خاك در سراى تو
شاهنشين چشم من تكيهگه خيال تست * جاى دعاست شاه من بىتو مباد جاى تو
چون چمينست عارضت خاصه كه در بهار حُسن * حافظ خوش كلام شد مُرغ سخن سراى تو
[ 412 مرا چشميست خونافشان ز دست آن كمانابرو ]
مرا چشميست خونافشان ز دست آن كمانابرو * جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستى * نگارين گلشنش رويست و مشكينسايبان ابرو
هلالى شد تنم زين غم كه با طغراى ابرويش * كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم * هزاران گونه پيغامست و حاجب در ميان ابرو
روان گوشهگيران را جبينش طُرفه گلزاريست * كه بر طرف سمن زارش همىگردد چمان ابرو
دگر حور و پرى را كس نگويد با چنين حُسنى * كه اين را اين چنين چشمست و آن را آنچنان ابرو
تو كافردل نمىبندى نقاب زلف و مىترسم * كه محرابم بگرداند خم آن دستان ابرو
اگر چه مُرغ زيرك بود حافظ در هوادارى * به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو