نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت * يا رب از مادر گيتى بچه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق * هر دم آيد غمى از نو بمباركبادم
مىخورد خون دلم مردمك ديده سزاست * كه چرا دل به جگر گوشهء مردم دادم
پاك كن چهرهء حافظ بسر زُلف ز اشك * ور نه اين سيل دمادم ببرد بُنيادم
[ 318 مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم ]
مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم * ترا مىبينم و ميلم زيادت مىشود هر دم
به سامانم نمىپرسى نمىدانم چه سر دارى * بدرمانم نمىكوشى نمىدانى مگر دردم
نه راهست اين كه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى * گذارى آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آن دم هم * كه بر خاكم روان گردى بگيرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم مىدهى تا كى * دمار از من برآوردى نمىگوئى برآوردم
شبى دلرا به تاريكى ز زلفت بازمىجستم * رخت مىديدم و جامى هلالى بازميخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت * نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش مىباش با حافظ برو گو خصم جان ميده * چو گرمى از تو مىبينم چه باك از خصم دم سردم