در ره عشق از آن سوى فنا صد خطرست * تا نگوئى كه چو عمرم بسرآمد رستم
بعد از اينم چه غم از تير كجانداز حسود * چون بمحبوب كمان ابروى خود پيوستم
بوسه بر دُرج عقيق تو حلالست مرا * كه به افسوس و جفا مُهرِ وفا نشكستم
صنمى لشكريم غارت دل كرد و برفت * آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ بفلك بر شده بود * كرد غمخوارى شمشاد بُلندت پستم
[ 315 به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم ]
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عُمرم غم تو داد بباد * به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم
چو ذرّه گرچه حقيرم ببين بدولت عشق * كه در هواى رُخت چون به مهر پيوستم
بيار باده كه عُمريست تا من از سر امن * بكنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشيارى اى نصيحتگو * سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست * كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت * كه مرهمى بفرستم كه خاطرش خستم