عاشق و رند و نظربازم و مىگويم فاش * تا بدانى كه به چندين هنر آراستهام
شرمم از خرقهء آلودهء خود مىآيد * كه برو وصله به صد شعبده پيراستهام
خوش بسوز از غمش اى شمع كه اينك من نيز * هم بدين كار كمر بسته و برخاستهام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه كار * در غم افزودهام آنچ از دل و جان كاستهام
همچو حافظ بخرابات روم جامه قبا * بو كه در بر كشد آن دلبر نوخاستهام
[ 312 بشرى اذ السّلامة حلّت بذى سلم ]
بشرى اذ السّلامة حلّت بذى سلم * للّه حمد معترف غاية النعم
آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد * تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه درين طرفه منزلست * آهنگ خصم او به سراپردهء عدم
پيمانشكن هرآينه گردد شكسته حال * انّ العهود عند مليك النّهى ذمم
مىجست از سحاب امل رحمتى ولى * جز ديدهاش معاينه بيرون ندادنم
در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت * الآن قد ندمت و ما ينفع النّدم
ساقى چو يار مهرخ و از اهل راز بود * حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم