هواى مسكن مألوف و عهد يار قديم * ز رهروان سفر كرده عذرخواهت بس
بمنّت دگران خو مكن كه در دو جهان * رضاى ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اى حافظ * دعاى نيمشب و درس صبحگاهت بس
[ 270 درد عشقى كشيدهام كه مپرس ]
درد عشقى كشيدهام كه مپرس * زهر هجرى چشيدهام كه مپرس
گشتهام در جهان و آخر كار * دلبرى برگزيدهام كه مپرس
آنچنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديدهام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيدهام كه مپرس
سوى من لب چه مىگزى كه مگوى * لب لعلى گزيدهام كه مپرس
بىتو در كلبهء گدائى خويش * رنجهائى كشيدهام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق * بمقامى رسيدهام كه مپرس
[ 271 دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس ]
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان زو شدهام بيسر و سامان كه مپرس
كس باميّد وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس