اى گداى خانقه برجه كه در دير مُغان * مىدهند آبى كه دلها را توانگر مىكنند
حُسن بىپايان او چندانكه عاشق مىكشد * زمرهء ديگر بعشق از غيب سر برمىكنند
بر در ميخانهء عشق اى ملك تسبيح گوى * كاندر آنجا طينت آدم مُخمّر مىكنند
صبحدم از عرش مىآمد خروشى عقل گفت * قدسيان گوئى كه شعر حافظ از برمىكنند
[ 200 دانى كه چنگ و عود چه تقرير مىكنند ]
دانى كه چنگ و عود چه تقرير مىكنند * پنهان خوريد باده كه تعزير مىكنند
ناموس عشق و رونق عشّاق مىبرند * عيب جوان و سرزنش پير مىكنند
جُز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز * باطل درين خيال كه اكسير مىكنند
گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد * مشكل حكايتيست كه تقرير مىكنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب * تا خود درون پرده چه تدبير مىكنند
تشويش وقت پير مغان مىدهند باز * اين سالكان نگر كه چه با پير مىكنند
صد ملك دل به نيمنظر مىتوان خريد * خوبان درين معامله تقصير مىكنند
قومى بجد و جهد نهادند وصل دوست * قومى دگر حواله بتقدير مىكنند
فىالجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر * كاين كارخانهايست كه تغيير مىكنند