[ 194 سمنبويان غبار غم چو بنشينند بنشانند ]
سمنبويان غبار غم چو بنشينند بنشانند * پرىرويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
بفتراك جفا دلها چو بربندند بربندند * ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
بعمرى يكنفس با ما چو بنشينند برخيزند * نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشك گوشهگيران را چو دريابند دريابند * رُخ مهر از سحر خيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمّانى چو مىخندند مىبارند * ز رويم راز پنهانى چو مىبينند مىخوانند
دواى درد عاشق را كسى كو سهل پندارد * ز فكر آنان كه در تدبير درمانند درمانند
چو منصور از مراد آنان كه بر دارند بردارند * بدين درگاه حافظ را چو مىخوانند ميرانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند * كه با اين درد اگر در بند درمانند در مانند
[ 195 غلام نرگس مست تو تاجدارانند ]
غلام نرگس مست تو تاجدارانند * خراب بادهء لعل تو هوشيارانند
ترا صبا و مرا آب ديده شد غمّاز * و گرنه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زير زلف دو تا چون گذر كنى بنگر * كه از يمين و يسارت چه سوگوارانند
گذار كن چو صبا بر بنفشهزار و ببين * كه از تطاول زلفت چه بىقرارانند
نصيب ماست بهشت اى خداشناس برو * كه مستحقّ كرامت گناهكارانند