تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
غمزهء شوخ تو خونم بخطا مىريزد * فرصتش باد كه خوش فكر صوابى دارد
آب حيوان اگر اينست كه دارد لب دوست * روشنست اين كه خضر بهره سرابى دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر * ترك مستست مگر ميل كبابى دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روى سؤال * اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد
كى كند سوى دل خستهء حافظ نظرى * چشم مستش كه بهر گوشه خرابى دارد

[ 125 شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد ]

شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن باش كه آنى دارد
شيوهء حور و پرى گرچه لطيفست ولى * خوبى آنست و لطافت كه فلانى دارد
چشمهء چشم مرا اى گُل خندان درياب * كه باميّد تو خوش آب‌روانى دارد
گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا * نه سواريست كه در دست عنانى دارد
دل‌نشان شد سُخنم تا تو قبولش كردى * آرى آرى سُخن عشق نشانى دارد
خم ابروى تو در صنعت تيراندازى * برده از دست هر آن‌كس كه كمانى دارد
در ره عشق نشد كس بيقين محرم راز * هر كسى بر حسب فكر گمانى دارد
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف * هر سخن وقتى و هر نُكته مكانى دارد
ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 155 | شمس الدين حافظ