غزل 473 [ وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتوانى ]
1 وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتوانى * حاصل از حيات اى جان اين دم است تا دانى
2 كامبخشى گردون عمر در عوض دارد * جهد كن كه از دولت داد عيش بستانى
3 باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد * گر به جاى من سروى غير دوست بنشانى
4 زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت * عاقلا مكن كارى كاورد پشيمانى
5 محتسب نمىداند اين قدر كه صوفى را * جنس خانگى باشد همچو لعل رمّانى
6 با دعاى شبخيزان اى شكر دهان مَستيز * در پناه يك اسم است خاتم سليمانى
7 پند عاشقان بشنو وز در طرب بازآ * كاين همه نمىارزد شغل عالم فانى
8 يوسف عزيزم رفت اى برادران رحمى * كز غمش عجب بينم حال پير كنعانى
9 پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت * با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
10 مىروى و مژگانت خون خلق مىريزد * تيز مىروى جانا ترسمت فرومانى
11 دل ز ناوك چشمت گوش داشتم ليكن * ابروى كماندارت مىبرد به پيشانى
12 جمع كن به احسانى حافظ پريشان را * اى شكنج گيسويت مجمع پريشانى
13 گر تو فارغى از ما اى نگار سنگيندل * حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانى