غزل 428 [ سحرگاهان كه مخمور شبانه ]
1 سحرگاهان كه مخمور شبانه * گرفتم باده با چنگ و چَغَانه
2 نهادم عقل را رهتوشه از مى * ز شهر هستىاش كردم روانه
3 نگار مىفروشم عشوهاى داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه
4 ز ساقى كمان ابرو شنيدم * كه اى تير ملامت را نشانه
5 نبندى زان ميان طرفى كمروار * اگر خود را ببينى در ميانه
6 برو اين دام بر مرغى دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه
7 كه بندد طرف وصل از حسن شاهى * كه با خود عشق بازد جاودانه
8 نديم و مطرب و ساقى همه اوست * خيال آبوگل در ره بهانه
9 بده كشتى مى تا خوش برانيم * از اين درياى ناپيدا كرانه
10 وجود ما معمايى است حافظ * كه تحقيقش فسون است و فسانه