تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ با شرح كامل ( منزل به منزل با حافظ ) ( فارسى ) — صفحة 885

مساهمون:

ص٨٨٥

[ شرح ] غزل 428

بيت 1 : مخمور شبانه : خمار از شراب شب چنگ : سازى 46 سيمه ، هارپ چغانه : قانون ، سازى مثل سنتور . - سحرگاهان خمار از شراب شب با نواى چنگ و چغانه باده نوشيدم . بيت 2 : نهادم عقل . . . : براى عقل مصلحت‌انديش ، زاد راهى از شراب تهيه كردم و از سرزمين وجودم بيرونش كردم ؛ لا يعقل شدم . ( عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا « مولوى » ) بيت 3 : نگار . . . : دلدار باده فروشم آن چنان مرا مسحور ناز و كرشمه‌اش كرد كه مكر زمانه از سرم به در رفت و از نيرنگ روزگار در امان ماندم . « * » بيت 4 : كمان ابرو : ابرو كمانى بيت 5 : طرفى : بهره‌اى ميان : كمر كمروار : مانند كمربند . - از معشوق ابرو كمانىام شنيدم كه مىگفت : « اى عاشقى كه در عشق مستحق و آماج تير سرزنشى ! اگر هستى و بودن خودت را فراموش نكنى ، هرگز كمربندوار دست در كمر معشوق نخواهى برد و از لذت وصال بهره‌مند نخواهى شد . » بيت 6 : عنقا : سيمرغ ، مرغ افسانه‌اى - در افسانه‌ها گفته شده است كه سيمرغ در درختى آشيان دارد كه از تمام درياهاى جهان بزرگتر است ؟ ! بيت 7 : طرف : بهره و نصيب - چه كسى مىتواند از جمال شهريار حسنى كه خود عاشق خويش است ، بهره‌مند شود ؟ هيچ‌كس . ( با اين عبادت آلوده به ريا ، هرگز نمىتوانى به خدا برسى . ) « * * » بيت 8 : نديم : همدم ، هم‌صحبت . - همدم و همنشين و حريف باده‌نوشى و مطرب و ساقى همه‌ى اين‌ها پروردگار است و خيال عشق‌ورزى با معشوق زمينى و گرفتن ساغر از دست ساقى شكرلب و مى و مطرب همه و همه بهانه‌اى بيش نيستند . « * * * »
ساغر و باده از او مستى و شيدايى از اوست * رنگ و بوى گل از او خوبى و زيبايى از اوست
بيت 9 : خوش برانيم : به سلامت به ساحل برسيم . ناپيدا كرانه : بىكران بيت 10 : وجود ما . . . : هستى ما را در اين جهان معمايى است كه مدبران در حل آن سرگردانند و هيچ‌كس به راز آفرينش پى نبرده و نخواهد برد و تحقيق در اين زمينه ، مانند گفتار جادوگران و داستان قصه‌پردازان بىپايه و اساس است .
آن كه پرنقش زد اين دايره‌ى مينايى * كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
« حافظ »
هامش
* وقتى كه عقل را نابود كردم و محو جمال دلدار ازلى شدم آن چنان آرامشى يافتم كه بيم مكر زمانه از سرم بيرون رفت . * * « گفتم اسرار ازل چيست ؟ بگو ، گفت كه / گشت عاشق جلوه‌ى خود شاهد بزم آرايى / گشت مجذوب خود و دور زد و جلوه نمود / شد از آن جلوه به پا شورى و استيلايى » « ملك‌الشعراى بهار » * * * در بزم آفرينش جز خدا هيچ‌كس وجود حقيقى ندارد و اين كه خداوند انسان را از آب‌وگل به صورت خود آفريده و در او تجلى كرده بهانه‌اى بيش نيست . « ص 1147 حافظنامه خرمشاهى »