[ شرح ] غزل 429
بيت 1 : طامات « * » : سخنان پريشان و گزافه و بىاصل بعضى از صوفيان خرافات : سخنان بيهوده و باطل و غير واقعى لاله : گلى صحرايى به شكل جام شراب
ساقى ! كاسهى لالههاى سرخ ، درخشش شراب ارغوانى را دارد . تا كى بايد سخنان بيهودهى صوفيان را شنيد ، جام شراب را بياور . بيت 2 : قيصر : سلطان روم كى :
كيكاووس شاهنشاه ايران - كبر و ناز را كنار بگذار . چرا كه روزگار ، قيصرها و كيكاوسها را به خود ديده كه با آن همه جاه و جلال در گور خفتهاند . بيت 3 : هان و هي : از اصوات تنبيه است . مرغ چمن : بلبل خواب عدم : مرگ در پى : به دنبال بيت 4 : خوش نازكانه : با ناز و شادى مىچمى : مىخرامى ، با ناز مىروى . - اى گلبن نوبهارى كه با ناز و شادى مىخرامى ! اميدوارم كه از فتنهى تندباد زمستانى نيز در امان باشى !
بيت 5 : ايمن : مصون - واى به حال كسى كه بر مهربانى روزگار مكار اعتماد كند !
بيت 6 : فردا : روز قيامت كوثر : نام چشمهاى است در بهشت شراب كوثر : شرابا طهورا حور : زنان سياه چشم بهشتى ، حور العين صبى : صباوت ، جوانى صبى : جوانك ، بچه ، منظور مغبچه است كه در دير مغان ساقىگرى مىكرده است . جان دارو : داروى شفابخش ، به كنايه شراب . - باد صبا ، ايام جوانى و خوشى را به خاطر مىآورد . اى جوانك زيبا ! شراب غمكش بده تا غم ياد روزهاى جوانى را از ياد ببريم . ( صبى و صبّى « جناس » )
بيت 8 : حشمت : شكوه و جلال بسپرد : بسپارد فراش : جاروكش
به شكوه و عظمت سلطنت سلطان گل توجه مكن ؛ زيرا به زودى باد خزان برگهاى آن را پرپر و در زير پا لگدكوب مىكند . بيت 9 : حاتم طى : نام جوانمردى است از قبيله « طى » كه در بين اعراب به سخاوتمندى مثل است . - ساقى ! به ياد آن جوانمرد بخشنده ، « حاتم طايى » ، تو هم سخاوتمندانه جام بزرگى از شراب بياور تا نامهى سياه بخيلان را نابود كند . بيت 10 : خوى : عرقى كه از بدن تراوش كند . - از آن شرابى بياور كه زيبايى و لطافت را به گل ارغوان داد و در چهرهى دلدار از تأثير آن قطرات عرق چون ژاله نمايان شد .
بيت 11 : مسند : جايگاه نى : گياهى است با شاخههاى بلند و بندبند و تو خالى
به باغ برو و در آنجا بنشين كه درخت سرو مانند غلامان در خدمتت بايستد و « نى » مانند بندگان كمر به خدمتت ببندد .
بيت 12 : حافظ حديث . . . : حافظ ! گفتار افسونكنندهات به مصر و چين و روم و رى رسيد .
هامش
* صوفيان شايع كرده بودند كه شيخ ابو السهل تسترى مىتواند در روى آب راه برود . عدهاى نزد شيخ رفتند و پرسيدند : « آيا راست است كه شما روى آب راه مىرويد ؟ » جواب داد : « بهتر است اين مطلب را از خادم مسجد سؤال كنيد » . وقتى از خادم مسجد پرسيدند ، گفت : « روزى شيخ به هنگام وضو در حوض افتاد ، اگر من نجاتش نداده بودم ، خفه مىشد . »