غزل 387 [ شاه شمشادقدان خسرو شيريندهنان ]
1 شاه شمشادقدان خسرو شيريندهنان * كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان
2 مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت * گفت اى چشم و چراغ همه شيرينسخنان
3 تا كى از سيم و زرت كيسه تهى خواهد بود * بندهى من شو و برخور ز همه سيمتنان
4 كمتر از ذره نهاى پست مشو مهر بورز * تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخزنان
5 بر جهان تكيه مكن ور قدحى مى دارى * شادى زهرهجبينان خور و نازكبدنان
6 پير پيمانهكش من كه روانش خوش باد * گفت پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان
7 دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل * مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
8 با صبا در چمن لاله سحر مىگفتم * كه شهيدان كهاند اين همه خونينكفنان
9 گفت حافظ من و تو محرم اين راز نهايم * از مى لعل حكايت كن و شيريندهنان