غزل 385 [ يا رب آن آهوى مشكين به ختن بازرسان ]
1 يا رب آن آهوى مشكين به ختن بازرسان * و آن سهى سرو خرامان به چمن بازرسان
2 دلآزردهى ما را به نسيمى بنواز * يعنى آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
3 ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند * يار مهروى مرا نيز به من بازرسان
4 ديدهها در طلب لعل يمانى خون شد * يا رب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
5 برو اى طاير ميمون همايون آثار * پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
6 سخن اين است كه ما بىتو نخواهيم حيات * بشنو اى پيك خبرگير و سخن بازرسان
7 آن كه بودى وطنش ديدهى حافظ يا رب * به مرادش ز غريبى به وطن بازرسان