غزل 371 [ ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم ]
1 ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم * محصول دعا در ره جانانه نهاديم
2 در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش * اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
3 سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد * تا روى در اين منزل ويرانه نهاديم
4 در دل ندهم ره پس از اين مِهر بتان را * مُهر لب او بر در اين خانه نهاديم
5 در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود * بنياد از اين شيوهى رندانه نهاديم
6 چون مىرود اين كشتى سرگشته كه آخر * جان در سر آن گوهر يكدانه نهاديم
7 المنّه للّه كه چو ما بىدل و دين بود * آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
8 قانع به خيالى ز تو بوديم چو حافظ * يا رب چه گدا همّت و بيگانه نهاديم