غزل 372 [ بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم ]
1 بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم * كز بهر جرعهاى همه محتاج اين دريم
2 روز نخست چون دم رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم
3 جايى كه تخت و مسند جم مىرود به باد * گر غم خوريم خوش نبود به كه مى خوريم
4 تا بو كه دست در كمر او توان زدن * در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
5 واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما * با خاك كوى دوست به فردوس ننگريم
6 چون صوفيان به حالت و رقصاند مقتدا * ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم
7 از جرعهء تو خاك زمين درّ و لعل يافت * بىچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
8 حافظ چو ره به كنگرهى كاخ وصل نيست * با خاك آستانهى اين در به سر بريم