غزل 365 [ عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم ]
1 عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم * روى و رياى خلق به يكسو نهادهايم
2 طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم * در راهِ جام و ساقى مهرو نهادهايم
3 هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم * هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهايم
4 عمرى گذشت تا به اميد اشارتى * چشمى بدان دو گوشهى ابرو نهادهايم
5 ما ملك عافيت نه به لشكر گرفتهايم * ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم
6 تا سِحر چشم يار چه بازى كند كه باز * بنياد بر كرشمهى جادو نهادهايم
7 بىزلف سركشش سر سودايى از ملال * همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم
8 در گوشهى اميد چو نظّارگان ماه * چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
9 گفتى كه حافظا دل سرگشتهات كجاست * در حلقههاى آن خم گيسو نهادهايم