غزل 352 [ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم ]
1 روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم * در لباس فقر كار اهل دولت مىكنم
2 تا كى اندر دام وصل آرم تذروى خوش خرام * در كمينم و انتظار وقت فرصت مىكنم
3 واعظ ما بوى حق نشنيد بشنو كاين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم
4 با صبا افتانوخيزان مىروم تا كوى دوست * وز رفيقان ره استمداد همت مىكنم
5 خاك كويت زحمت ما برنتابد بيش از اين * لطفها كردى بتا تخفيف زحمت مىكنم
6 زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست * ياد دار اى دل كه چندينت نصيحت مىكنم
7 ديدهى بدبين بپوشان اى كريم عيب پوش * زين دليرىها كه من در كنج خلوت مىكنم
8 حافظم در مجلسى دردى كشم در محفلى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت مىكنم