غزل 351 [ حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم ]
1 حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم
2 مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم * در كارِ چنگ و بربط و آواز نى كنم
3 از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يكچند نيز خدمت معشوق و مى كنم
4 كى بود در زمانه وفا جام مى بيار * تا من حكايت جم و كاووس كى كنم
5 از نامهى سياه نترسم كه روز حشر * با فيض لطف او صد از اين نامه طى كنم
6 كو پيك صبح تا گلههاى شب فراق * با آن خجسته طالع فرخنده پى كنم
7 اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم