غزل 325 [ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم ]
1 گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خط غبارى بنگارم
2 بر بوى كنار تو شدم غرق و اميد است * از موج سرشكم كه رساند به كنارم
3 پروانهى او گر رسدم در طلب جان * چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم
4 امروز مكش سر ز وفاى من و انديش * زان شب كه من از غم به دعا دست برآرم
5 زلفين سياه تو به دلدارى عشاق * دادند قرارى و ببردند قرارم
6 اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كان بوى شفابخش بود دفع خمارم
7 گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقد روان در دمش از ديده شمارم
8 دامن مفشان از من خاكى كه پس از من * زين در نتواند كه برد باد غبارم
9 حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است * عمرى بود آن لحظه كه جان را به لب آرم