غزل 317 [ فاش مىگويم و از گفتهى خود دلشادم ]
1 فاش مىگويم و از گفتهى خود دلشادم * بندهى عشقم و از هر دو جهان آزادم
2 طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
3 من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خرابآبادم
4 سايهء طوبى و دلجويى حور و لب حوض * به هواى سر كوى تو برفت از يادم
5 نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
6 كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم
7 تا شدم حلقه به گوش در ميخانهى عشق * هر دم آيد غمى از نو به مبارك بادم
8 مى خورد خون دلم مردمك ديده سزاست * كه چرا دل به جگر گوشهى مردم دادم
9 پاك كن چهرهى حافظ به سر زلف ز اشك * ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم