[ شرح ] غزل 316
بيت 1 : زلف بر باد . . . : زلف ميفشان ، گيسو را در مسير باد قرار مده تا خرمن هستىام را به باد فنا نسپارى . كرشمه آغاز مكن تا بيخ وجودم را نابود نكنى .
بيت 2 : سر مكش : دورى مكن ، سركش مباش
با ديگران شراب مخور تا خون جگر نخورم . از من دورى مكن تا فريادم گوش فلك را كر نكند .
بعد از اين گوش فلك نشنود آواز كسى * كه من اين گوش ز فرياد و فغان كر كردم
بيت 3 : بند : بند و زنجير ، سلسله ، زندان طره : كاكل ، دسته مويى آراسته بر پيشانى تاب مده : مپيچان
گيسوانت را حلقه حلقه به شكل زنجير درنياور تا دل ديوانهام را اسير سلسلهى گيسوانت نكنى و به كاكل زلفت ، چين و شكن مده تا مرا نابود نكنى .
بيت 4 : از خويش رفتن : از خود بىخود شدن تا نبرى از خويشم : تا مرا از خود بىخود نكنى
بيت 5 : رخ برافروز : نقاب از چهره بردار قد برافراز : برخيز و قيام كن و قامت بنما سرو : درختى هميشه سبز و رعنا
رخسارت را عيان كن تا نيازى به نگريستن گل نباشد و قامت افراشته دار كه ديگر كسى به سرو اعتنا نكند . منظور اين است كه تو از برگ گل زيباترى و از درخت سرو رعناتر .
بيت 6 : شمع هر جمع . . . : شمعوار روشنىبخش هر محفلى مشو و گرنه ما را در آتش حسد خواهى سوخت . از ديگران ياد مكن تا فراموش من نشوى .
بيت 7 : شهره : مشهور شدن
با ناز و عشوه و دلبرى خود را به زيبايى مشهور مكن تا ديوانهوار از شدت رشك سر به كوه و بيابان نگذارم . مانند شيرين فتنهانگيزى مكن تا فرهادوار نابودم نكنى ! « * »
بيت 8 : آصف : منظور جلال الدين تورانشاه ، وزير شاه شجاع است كه به حافظ ارادت مىورزيده است
بيت 9 : حاشا : هرگز روى گردان : ناراحت شدن
زندانى تو بودن ، عين آزادى حافظ است .
آزادى خود را من در بندگىات بينم * هرگز نكنم شكوه گر خون مرا ريزى
« بيژن »
هامش
* دربارهى داستان عشقى « شيرين و فرهاد » به زيرنويس غزل 54 نگاه كنيد .