[ شرح ] غزل 318
بيت 1 : هر دم : هر لحظه زيادت مىكنى دردم : دردم را بيشتر مىكنى .
بيت 2 : به سامانم نمىپرسى : از سر و سامان و وضع و حالم پرسشى نمىكنى .
از وضع و حالم پرسشى نمىكنى . نمىدانم چه فكرى در سر دارى . در معالجهى درد من اقدامى نمىكنى ، مگر دردم را نمىدانى . منظور اين است كه دردم را به خوبى مىدانى اما درمان نمىكنى ؟
بيت 3 : نه راه است اين : انصاف نيست كه مرا به خاك سياه بنشانى و به روى . به ديدارم بيا و احوالى از من بپرس تا خاك راهت شوم .
بيت 4 : ندارم دستت از . . . : از دامنت دست بر نمىدارم ، مگر آن كه بميرم . بعد از مرگ هم هرگاه بر مزارم گذر كنى ، غبار جسم خاكشدهى من بر دامنت خواهد نشست .
بيت 5 : فرورفت : بند آمد . دمم : نفسم دم مىدهى تا چند : تا چه موقع به فريب دادن من ادامه مىدهى ( دم و دم « جناس » ) دم دادن : فريب دادن دمار : هلاك شدن دمار از من درآوردى : هلاكم كردى .
از غم عشقت هلاك شدم تا كى مرا فريب مىدهى ؟
بيت 6 : تاريكى زلفت : سياهى زلف به ظلمات و تاريكى تشبيه شده است . جام هلالى :
لب و دهان نوشين معشوق به جام هلالى شكل شراب تشبيه شده است .
يك شب به جست و جوى دلم در ظلمت زلفت پرداختم ، رخ زيبايت را مىديدم و از لبان مانند هلالت بوسه مىگرفتم .
بيت 7 : تاب گيسو : پيچ و خم گيسو
بيت 8 : گرمى : محبت دم سرد : كسى كه سخن بيهوده و سرد و تلخ بر زبان آورد .
اى معشوق ! تو با حافظ مهربان باش و به دشمن بگو كه از حسد بميرد . هنگامى كه محبت تو را به خودم حس مىكنم ، هيچ بيمى از دشمن تلخ زبان و بيهودهگو ندارم .