غزل 207 [ ياد باد آن كه سر كوى توام منزل بود ]
1 ياد باد آن كه سر كوى توام منزل بود * ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود
2 راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك * بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
3 دل چو از پير خرد نقل معانى مىكرد * عشق مىگفت به شرح آن چه بر او مشكل بود
4 آه از آن جور و تطاول كه در اين دامگه است * آه از آن سوز و نيازى كه در آن محفل بود
5 در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود
6 دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم * خم مى ديدم خون در دل و پا در گل بود
7 بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق * مفتى عقل در اين مسئله لايعقل بود
8 راستى خاتم فيروزهى بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود
9 ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سر پنجهى شاهين قضا غافل بود