[ شرح ] غزل 205
بيت 1 : تا ز ميخانه و . . . : تا زمانى كه از ميخانه و مى نام و نشانى در جهان باقى باشد ، سر ما خاك راه پير روشن ضمير خواهد بود .
بيت 2 : حلقه : منظور حلقهاى است كه براى تشخيص بردگان و غلامان به گوش آنان مىكردهاند . - حلقهى بندگى پير روشن ضمير ( مرشد راهنما ) از روز ازل در گوش من بوده است و همچنان باقى خواهد بود ، غلام او بودهام و خواهم بود .
بيت 3 : همت خواستن : حاجت طلبيدن ، هنگام عبور از آرامگاه ما حاجت بخواه ، چرا كه اين آرامگاه ، زيارتگاه پاكبازان وارستهى جهان خواهد بود !
بيت 4 : برو اى زاهد . . . : اى زاهد خودپسند ! راز جهان آفرينش از ديد من و تو پنهان است و همچنان پوشيده خواهد ماند . بيهوده گزافهگويى مكن .
اسرار ازل را نه تو دانى و نه من * وين حرف معما نه تو خوانى و نه من
مولوى معتقد است كه عقل هيچ فيلسوفى تا كنون به كنه عالم بعد از مرگ پى نبرده است ، آن قدر هست كه قطرهاى به اقيانوس مىپيوندد و حبابوار نابود مىگردد و مىفرمايد :
تا لب بحر اين نشان پاىهاست * پس نشان پا درون بحر لاست !
( لا : عدم مطلق )
بيت 5 : ترك عاشقكش : محبوب بسيار زيبايى كه از كشتن عاشقان بيمى به دل راه نمىدهد .
محبوب بسيار زيباى من امروز سرمست از خانه بيرون رفت . با اين شيوه معلوم نيست چه دلدادگانى را اسير عشق خود خواهد كرد و از ديدهى چه كسانى خونابه جارى خواهد شد ؟ !
بيت 6 : لحد : گور ، قبر نگران : منتظر
از آن زمانى كه با آرزوى ديدار تو سر بر خاك گور نهم ، تا صبح روز رستاخيز چشم انتظار تو خواهم بود .
بيت 7 : مدد : يارى ، كمك ولى در اينجا همكارى نكردن و ناسازگارى معنى مىدهد ، كه اين قبيل عبارات را استعارهى عناديه گويند . مثلا از كسى كه انتظار محبت داريم و بىمحبتى مىبينيم به طعن مىگوييم : « آفرين بر اين همه محبت و لطف تو ! »