تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ با شرح كامل ( منزل به منزل با حافظ ) ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩

[ شرح ] غزل 152

« * » بيت 1 : ازل : الست ، دائم الوجود ، مقابل ابد حسن : زيبايى لمعه : فروغ تجلى : نمايش جمال ، جلوه‌گرى ، پيدا شدن دم زد : پيدا شد - از نخستين روز ، جلوه‌ى جمال زيباى تو عشق به وجود آمد و جهانى را عاشق كرد و عالم را به آتش كشيد و در شور افكند . چرا كه تو خود زيبايى و زيبايى را دوست دارى . هم عاشقى و هم معشوق . « * * » « اللّه جميل و يحب جمال » بيت 2 : جلوه‌اى كرد رخت : زيبايى تو خودنمايى كرد ديد ملك عشق نداشت : ملاحظه كرد كه در فطرت فرشتگان عشق مفهومى ندارد . « * * * » « فرشته عشق نداند كه چيست ، قصه مخوان . » غيرت : حسد
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
جمالت جلوه‌اى كرد ، ديد فرشتگان به آن همه حسن و زيبايى توجهى ندارند ، پس از شدت تعصب مانند آتش شد و برق عشقش را بر خرمن آدم زد و هستى او را به آتش كشيد . بيت 3 : عقل مىخواست . . . : عقل مصلحت‌جو و مآل‌انديش مايل بود كه از اين آتش فروزان الهى بهره‌اى حاصل كند و به چراغ بىنور خود نورى بدهد كه برق غيرت عشق درخشيد و جهان را دگرگون كرد . بيت 4 : مدعى : در اين مصراع منظور از مدعى ، عقل است . عقل براى رقابت با عشق خواست كه در صحنه‌ى اسرار الهى خودنمايى كند ، ولى دست نهانى غيب نمايان شد و بر سينه‌ى عقل غمّاز و نامحرم زد و او را دور كرد . بيت 5 : ديگران . . . : همه‌ى مردم زندگى خود را بر پايه‌ى عيش و خوشى استوار كردند ، فقط دل غم‌پرست ما غم عشق تو را برگزيد . بيت 6 : جان علوى : روح قدسى و ملكوتى ، جان پاك چاه زنخدان : گودى زيباى زير چانهء مه‌رويان حلقه‌ى زلف خم اندر خم . . . : براى داخل شدن به چاه ، طناب لازم است . « زلف دلدار » به طناب و « پيچ و خم زلف » به حلقه‌ى طناب تشبيه شده كه الحق براى دخول به چنان چاهى چنين طنابى لازم است ! بيت 7 : حافظ از آن روز . . . : حافظ از آن روزى كه پشت پا بر تمام تعلقات و تعنيات روزگار زد ، عشق‌ورزى با تو را آغاز كرد .
هامش
* به عقيده‌ى آقاى على دشتى ، ابيات اين غزل انعكاس نظريه‌ى حسين بن منصور حلاج در حافظ است . « حلاج » مىگفت : « انسان رياضت كشيده و زهد گرويده و رهاشده از تعلقات دنيوى ، صورت خداى را در خود متجلى مىبيند ، زيرا در انسان فروغى از نور خدا وجود دارد . » * * مرحوم ملك‌الشعراى بهار در اين باره چنين سروده‌اند :گفتم اسرار ازل چيست بگو ؟ گفت كه گشت * عاشق جلوه خود شاهد بزم‌آرايىگشت مجذوب خود و دور زد و جلوه نمود * شد از آن جلوه به پا شورى و استيلايىسر به سر هستى از اين عشق و از اين جاذبه خاست * باشد اين قصه ز اسرار ازل افشايى* * * ابو على سينا مىگويد : « چون فرشتگان از ضعف‌هاى انسانى برى هستند ، لذا نيازى به داشتن عشق براى تكامل ندارند . » ( فرشته ، مخلوقى است روحانى ، بىاعتنا به عواطف انسانى و بيگانه با حسن و زيبايى و در نتيجه بىخبر از عشق و سودايى . )