غزل 152 [ در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد ]
1 در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
2 جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت * عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
3 عقل مىخواست كز آن شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان برهمزد
4 مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهى نامحرم زد
5 ديگران قرعهى قسمت همه بر عيش زدند * دل غمديدهى ما بود كه هم بر غم زد
6 جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت * دست در حلقهى آن زلف خم اندر خم زد
7 حافظ آن روز طربنامهى عشق تو نوشت * كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد