غزل 151 [ دمى با غم به سر بردن جهان يكسر نمىارزد ]
1 دمى با غم به سر بردن جهان يكسر نمىارزد * به مى به فروش دلق ما كزين بهتر نمىارزد
2 به كوى مىفروشانش به جامى بر نمىگيرند * زهى سجادهء تقوى كه يك ساغر نمىارزد
3 رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب * چه افتاد اين سر ما را كه خاكِ در نمىارزد
4 شكوه تاج سلطانى كه بيم جان در او درج است * كلاهى دلكش است اما به ترك سر نمىارزد
5 چه آسان مىنمود اول غم دريا به بوى سود * غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمىارزد
6 تو را آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى * كه شادى جهانگيرى غم لشكر نمىارزد
7 چو حافظ در قناعت كوش وز دنيىِ دون بگذر * كه يك جو منّت دونان دو صد من زر نمىارزد