[ شرح ] غزل 151
بيت 1 : دمى با غم . . . : دنيا ارزش آن را ندارد كه كسى به خاطرش حتى يك لحظه غم به دل راه دهد . خرقهى زهد ما هم ، بيش از يك جام شراب ارزش ندارد و بايد آن را به همين قيمت فروخت .
بيت 2 : زهى : آفرين ، بهبه سجادهء تقوى : جا نماز پارسايى ساغر : جام شراب
جا نماز تقواى ما را در ميخانه ، به بهاى يك جام شراب قبول نمىكنند ، آفرين بر جانمازى كه ارزش آن از يك جام شراب كمتر است ! ( « آفرين » در اين مصراع از باب تمسخر و تعجب است و نوعى استعارهى عناديه . )
بيت 3 : رقيب : نگهبان ، پردهدار باب : دروازه ، درب خانه ، آستان رخ برتاب : برو ، دور شو چو افتاد . . . : چه بلايى بر سر سر ما آمده است كه حتى ارزش خاك آستان دوست را هم ندارد .
بيت 4 : شكوه تاج سلطانى : عظمت تاج سلطنت كلاهى دلكش : كلاهى بس گرانبها و دلفريب است .
عظمت تاج سلطنتى كه خطر از دست دادن سر را هم به همراه دارد ، با وجود زيبايى و فرّ و شكوهش ارزش آن را ندارد كه كسى براى آن جانش را ببازد .
بيت 5 « * » : چه آسان مىنمود : چه سهل به نظر مىرسيد غم دريا : مشكلات سفر دريايى بوى : اميد به بوى سود : به اميد و طمع سود گوهر : مرواريد
گرفتارى و مشكلات ناشى از سفر دريايى به اميد دستيابى به سود ، ابتدا آسان به نظر رسيد . ليكن سود اين سفر هر چند گرانبها باشد ، به مشكلاتش نمىارزد .
بيت 6 : مشتاقان : عاشقان ، دوستان كه شادى جهانگيرى : تو اى حافظ ! بهتر است از ديدار دوستان مشتاق ديدارت صرف نظر كنى . چرا كه مسرت پيروزى تسخير ممالك دنيا ، به رنج و زحمت لشكركشى و ادارهى سپاه و مشقات جنگ نمىارزد . ( تشبيه )
بيت 7 : دنياى دون : روزگار سفله و پست دونان : پستفطرتان
هامش
* يكى از اميران شيخنشين خليج فارس و يا « محمود شاه » ، والى « دكن » هند از حافظ دعوت مىكند . حافظ هم دعوت او را مىپذيرد ، ولى وقتى به كشتى سوار مىشود ، امواج هولناك دريا او را از مسافرت پشيمان مىكند و غزل فوق را مىسرايد .