غزل 150 [ ساقى ار باده از اين دست به جام اندازد ]
1 ساقى ار باده از اين دست به جام اندازد * عارفان را همه در شرب مدام اندازد
2 ور چنين زير خم زلف نهد دانهى خال * اى بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
3 اى خوشا دولت آن مست كه در پاى حريف * سر و دستار نداند كه كدام اندازد
4 زاهد خام كه انكار مى و جام كند * پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
5 روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز * دل چون آينه در زنگ ظَلام اندازد
6 آن زمان وقت مى صبح فروغ است كه شب * گرد خرگاه افق پردهى شام اندازد
7 باده با محتسب شهر ننوشى زنهار * بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
8 حافظا سر ز كله گوشهى خورشيد برآر * بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد