[ شرح ] غزل 144
بيت 1 : وداع : خداحافظى
ياد باد . . . : ياد آن دلدارى كه به سفر رفت و از ما يادى نكرد ، گرامى باد .
بيت 2 : جوان بخت : جوانمرد ، منظور از جوانبخت كسى است كه بختش خوش و روزگارش بر مراد است .
آن جوانمرد كه دم از نيكى و بخشش مىزد ، نمىدانم چرا اين غلام پير را آزاد نكرد .
چرا كه شرط جوانمردى ، آزاد كردن بندهى پير است . « * »
بيت 3 : كاغذينجامه : جامهى كاغذى « * * »
لباس كاغذىام را با اشك خونين چشم خواهم شست ، زيرا روزگار مرا به پاى علم داد راهنمايى نكرد .
بيت 4 : نالهها كرد . . . : دل من به اميد اين كه فريادش به گوش تو برسد ، نالههايى سر داد كه فرهاد در كوه بيستون آن چنان نناليد . « * * * »
بيت 5 : سايه تا بازگرفتى . . . : تا سايهء محبت را از سر گلزار برداشتى ، بلبل ديگر در چين و شكن گيسوى شمشاد آشيان نساخت ، زيرا چمن بىسايهى تو رونق و صفايى ندارد .
بيت 6 : پيك صبا : قاصد ، بريد باد صبا
باد صبا كه در سرعت حركت مشهور است ، بايد سرعت راهپيمايى را از تو ياد بگيرد ، زيرا تو سريعتر از باد ، از ما كناره گرفتى و رفتى !
بيت 7 : كلك مشاطهى صنعش . . . : قلم آرايشگر آفرينش ، نقش آرزو و مراد كسى را كه به زيبايى رخسار تو معترف نباشد ، نخواهد كشيد و او را به مراد نخواهد رساند .
بيت 8 : عراق : به ايهام ، يكى از دستگاههاى موسيقى
بيت 9 : عراقى : فخر الدين ابراهيم عراقى « * * * * »
اى مطرب ، آهنگى را كه مىزدى ( مىنواختى ) ، عوض كن و نغمهى حزين و غمناك عراق را بزن ( بنواز ) ، زيرا يار من از راه شهر « عراق » رفت و از ما ياد نكرد . ( در غزليات حافظ ، منظور از « عراق » شهر « اصفهان » است . )
هامش
* در قديم رسم بوده كه بنده و غلام پير را حرمت مىگذاشتهاند و آزاد مىكردهاند و بنده آزاد كردن ، نوعى ثواب بوده است .كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند * ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند* * جامهى كاغذى : لباسى بوده است از كاغذ كه متظلمان و دادخواهان شكايات و خواستهاى خود را بر روى آن مىنوشتهاند و بر پاى علمى كه به « علم داد » معروف بوده ، مىايستادند تا حاكم آن را ببيند و از مظلوم دادخواهى و رفع ظلم كند . تقريبا چيزى شبيه به زنجير عدل انوشيروان .
* * * دربارهى داستان عشقى « فرهاد و شيرين » به زيرنويس غزل 54 نگاه كنيد .
* * * * فخر الدين ابراهيم عراقى : اهل كميجان عراق ( « اراك » فعلى ) شاعر متصوف متوفى 688 قمرى .