[ شرح ] غزل 119
بيت 1 : جام جم : جام جهاننما ، ضمير منير دوست خاتم : انگشترى ، اشارهاى است به انگشترى حضرت سليمان كه مدت چهل روز گم شد و به دست ديو افتاد .
دلى كه به اسرار غيب واقف است ، از گم شدن موقتى يك انگشتر ، غم به دل راه نمىدهد .
بيت 2 : خط و خال : سبزهى عذار ( موهاى تازهرسته در اطراف صورت جوانان ) و خال مشكين گدايان : ناكسان و سفلگان و بىفضيلتان خزينهى دل : دل به خزانهى جواهرات تشبيه شده است .
شاهوش : منظور اشخاص محترم و با كمال و فضيلت است .
بيت 3 : همت : عزم راسخ و استوار سرو : درختى رعنا و راست . اين قدم دارد : اين توانايى را دارد . - هر درختى قادر به ايستادگى و مقاومت در مقابل يورش خزان و باد پاييزى نيست ، غلام عزم راسخ درخت سروم كه در برابر يغماگرى باد پاييزى ، همچنان سبز و سهى قامت بر جاى مىايستد .
بيت 4 : طرب : شادى نرگس : گلى زيبا درم : سكه ، واحدى از پول
گل نرگس شش گلبرگ و شش كاسبرگ دارد . گلبرگهاى ششگانه كه به شكل جام شراب درمىآيد ، به قدح تشبيه شده و شش كاسبرگ به شش درم كه نرگس همهى شش درم دارايىاش را در پاى قدح ريخته است . بنابراين ، هنگام آن فرا رسيده كه هركس شش درم پول دارد ، مانند نرگس همه را براى شاد بودن در وجه شراب خرج كند .
بيت 5 : زر از بهاى گل . . . : دانههاى ريز وسط گل ، « پرچم گل » به زر تشبيه گرديده ، همان گونه كه پرچم گل طلاوار باعث شكوفايى گل مىشود ، تو هم هر چه زر دارى براى خوشى و شادمانى خودت خرج كن و شراب تهيه كن و گرنه پشيمان مىشوى و عقل كل ( پروردگار متعال ) تو را به صد عيب متهم مىكند .
بيت 6 : ز سرّ غيب . . . : هيچكس تا كنون به اسرار آفرينش پى نبرده است ، بيهوده داستانسرايى مكن ، هيچ محرم رازى تا كنون به سراپردهى غيب راه نيافته است .
بيت 7 : لاف : دعوى بيش از حد تجرد : وارستگى شغل : ماجرا
دل من كه لاف تجرد و وارستگى مىزد ، اكنون در آرزوى رسيدن به بوى گيسوى مشكين تو ، با نسيم سحر صدها ماجرا و جدل دارد .
بيت 8 : جلوهى نظر و شيوهى كرم : خوشرويى و خوشخويى و بخشندگى
بيت 9 : جيب : گريبان ، يقه طرف : فايده ، سود ، نفع صمد : خدا صنم : بت
پوشيدن خرقه دليل بر زهد و تقوا نيست . ما فكر مىكرديم كه حافظ پشمينهپوش خداپرست است ، در صورتى كه بتپرستى بيش نيست .
خدا زان خرقه بيزار است صد بار * كه صد بت باشدش در آستينى !