غزل 119 [ دلى كه غيبنماى است و جام جم دارد ]
1 دلى كه غيبنماى است و جام جم دارد * ز خاتمى كه دمى گم شود چه غم دارد
2 به خط و خال گدايان مده خزينهى دل * به دست شاهوشى ده كه محترم دارد
3 نه هر درخت تحمل كند جفاى خزان * غلام همت سروم كه اين قدم دارد
4 رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست * نهد به پاى قدح هر كه شش درم دارد
5 زر از بهاى مى اكنون چو گل دريغ مدار * كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد
6 ز سِرّ غيب كس آگاه نيست قصه مخوان * كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
7 دلم كه لاف تجرد زدى كنون صد شغل * به بوى زلف تو با باد صبحدم دارد
8 مراد دل ز كه پرسم كه نيست دلدارى * كه جلوهى نظر و شيوهى كرم دارد
9 ز جيب خرقهى حافظ چه طرف بتوان بست * كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد