غزل 94 [ زان يار دلنوازم شكرى است با شكايت ]
1 زان يار دلنوازم شكرى است با شكايت * گر نكتهدان عشقى بشنو تو اين حكايت
2 بىمزد بود و منّت هر خدمتى كه كردم * يا رب مباد كس را مخدوم بىعنايت
3 رندان تشنهلب را آبى نمىدهد كس * گويى ولىشناسان رفتند از اين ولايت
4 در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كآنجا * سرها بريده بينى بىجرم و بىجنايت
5 چشمت به غمزه ما را خون خورد و مىپسندى * جانا روا نباشد خونريز را حمايت
6 در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود * از گوشهاى برون آى اى كوكب هدايت
7 از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود * زنهار از اين بيابان وين راه بىنهايت
8 اى آفتاب خوبان مىجوشد اندرونم * يك ساعتم بگنجان در سايهء عنايت
9 اين راه را نهايت صورت كجا توان بست * كش صدهزار منزل بيش است در بدايت
10 هر چند بردى آبم روى از درت نتابم * جور از حبيب خوشتر كز مدّعى رعايت
11 عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ * قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت