غزل 93 [ چه لطف بود كه ناگاه رشحهى قلمت ]
1 چه لطف بود كه ناگاه رشحهى قلمت * حقوق خدمت ما عرضه كرد بر كرمت
2 به نوك خامه رقم كردهاى سلام مرا * كه كارخانهى دوران مباد بىرقمت
3 نگويم از من بىدل به سهو كردى ياد * كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
4 مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت * كه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
5 بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد * كه گر سرم برود برندارم از قدمت
6 ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى * كه لاله مىدمد از خاك كشتگان غمت
7 روان تشنهى ما را به جرعهاى درياب * چو مىدهند زلال خضر ز جام جمت
8 هميشه وقت تو اى عيسى صبا خوش باد * كه جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت