غزل 91 [ اى غايب از نظر به خدا مىسپارمت ]
1 اى غايب از نظر به خدا مىسپارمت * جانم بسوختى و به دل دوست دارمت
2 تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك * باور مكن كه دست ز دامن بدارمت
3 محراب ابرويت بنما تا سحرگهى * دست دعا برآرم و در گردن آرمت
4 گر بايدم شدن سوى هاروت بابلى * صد گونه جادويى بكنم تا بيارمت
5 خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب * بيمار بازپرس كه در انتظارمت
6 صد جوى آب بستهام از ديده بر كنار * بر بوى تخم مهر كه در دل بكارمت
7 خونم بريخت وز غم عشقم خلاص داد * منّتپذير غمزهء خنجر گذارمت
8 مىگويم و مرادم از اين سيل اشكبار * تخم محبت است كه در دل بكارمت
9 بارم ده از كرم سوى خود تا به سوز دل * در پاى دم به دم گهر از ديده بارمت
10 حافظ شراب و شاهد و رندى نه وضع توست * فىالجمله مىكنى و فرومىگذارمت