غزل 76 [ جز آستان توام در جهان پناهى نيست ]
1 جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا به جز اين در حواله گاهى نيست
2 عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم * كه تيغ ما به جز از نالهاى و آهى نيست
3 چرا ز كوى خرابات روى برتابم * كز اين به ام به جهان هيچ رسم و راهى نيست
4 زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر * بگو بسوز كه بر من به برگ كاهى نيست
5 غلام نرگس جماش آن سهى سروم * كه از شراب غرورش به كس نگاهى نيست
6 مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن * كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
7 عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن * كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
8 چنين كه از همه سو دام راه مىبينم * به از حمايت زلفش مرا پناهى نيست
9 خزينهى دل حافظ به زلف و خال مده * كه كارهاى چنين ، حدّ هر سياهى نيست