غزل 60 [ آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست ]
1 آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست * آورد حِرز جان ز خط مشكبار دوست
2 خوش مىدهد نشان جلال و جمال يار * خوش مىكند حكايت عزّ و وقار دوست
3 دل دادمش به مژده و خجلت همىبرم * زان نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست
4 شكر خدا كه از مدد بخت كارساز * بر حسب آرزوست همه كار و بار دوست
5 سير سپهر و دور قمر را چه اختيار * در گردشاند بر حسب اختيار دوست
6 گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند * ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
7 كُحل الجواهرى به من آر اى نسيم صبح * زان خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست
8 ماييم و آستانهى عشق و سر نياز * تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست
9 دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باك * منّت خداى را كه نىام شرمسار دوست