تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ با شرح كامل ( منزل به منزل با حافظ ) ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠

غزل 38 [ بىمِهر رخت روز مرا نور نمانده است ]

1 بىمِهر رخت روز مرا نور نمانده است * وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است
2 هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
3 مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت * هيهات از اين گوشه كه معمور نمانده است
4 وصل تو اجل را ز سرم دور همىداشت * از دولت هجر تو كنون دور نمانده است
5 نزديك شد آن دم كه رقيب تو بگويد * دور از رخت اين خسته‌ى رنجور نمانده است
6 صبر است مرا چاره‌ى هجران تو ليكن * چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است
7 در هجر تو گر چشم مرا آب‌روان است * گو خون جگر ريز كه معذور نمانده است
8 حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده * ماتم‌زده را داعيه‌ى سور نمانده است