[ أحوال و أقوال خرقانى از مثنوى مولوى ]
مولانا جلال الدّين محمّد بلخى ، معروف به رومى و مولوى ، در كتاب مثنوى بعضى از حكايات مربوط به ابو الحسن خرقانى را كه خوانده و شنيده بوده است موضوع تمثيل كرده و اقوال او را در ضمن انديشهها و آراء خويش گنجانيده است . مثلا در دفتر اوّل آنجا كه گويد :
گفت « المعنى هو اللّه » شيخ دين * بحر معنيهاى ربّ العالمين
جمله اطباق زمين و آسمان * همچو خاشاكى در آن بحر روان
از قرارى كه نيكلسن در شرح خود بر مثنوى مىگويد مولانا لفظ شيخ دين را براى شيخ ابو الحسن به كار برده است ( دفتر ششم ب 2119 نيز ديده شود ) ، و بنابرين اين لفظ المعنى هو اللّه گفتهء او بايد باشد ؛ در تذكرة الاوليا ج 2 ص 212 حكايت شده است كه خرقانى گفت « چون به گرد عرش رسيدم صف صف ملايكه پيشباز مىآمدند و مباهات مىكردند كه « ما كرّوبيانيم و ما معصومانيم » من گفتم « ما هو اللّهانيم » ايشان همه خجل گشتند . . . » . ف 57 ديده شود .
504 در دفتر دوّم مثنوى ابياتى است كه در ان نام بو الحسن آمده است و مرحوم نيكلسن معتقد است كه اين هم ، اگر منظور شخص معيّنى از مبرّزين صوفيّه بوده باشد اشاره به شيخ خرقانى است :
روح با علمست و با عقلست يار * روح را با تازى و تركى چه كار ؟
از تو اى بىنقش با چندين صُوَر * هم مُشَبّه هم مُوَحّد خيره سر
گه مشبّه را موحّد مىكَنَد * گه موحّد را صور ره مىزند
گه ترا گويد ز مستى بو الحسن * « يا صغير السّنّ يا رطبَ البدن »
گاه نقش خويش ويران مىكند * از پى تنزيه جانان مىكَند .