پدرم راست بايستاد و گفت : درآى و عليك السّلام . گفتم « 89 » : يا پدر ، كرا بينى ؟ گفت : شيخ بو الحسن خرقانى است كه وعده كرده است از بعد چندين گاه و اينجا حاضر است تا من نترسم ، و جماعتى جوانمردان نيز با او بهم . اين بگفت و جان بداد ، رحمة اللّه عليه » .
[ أحوال و أقوال خرقانى از مرصاد العباد ]
502 بدان كه ارادت دولتى بزرگ است و تخم جملهء سعادتهاست ، و ارادت نه از صفات انسانيّت است بلكه پرتو انوار صفت مريدى حقّ است ، چنان كه شيخ ابو الحسن خرقانى مىگويد كه او را خواست كه ما را خواست .
مريدى صفت ذات حقّ است ، و تا حقّ تعالى بدين صفت بر روح بنده تجلّى نكند ، عكس نور ارادت در دل بنده پديد نيايد ، مريد نشود
( مرصاد العباد چاپ رياحى 250 ) .
503 و ديگر آنكه وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است بلكه از عنايت بىعلّت و تصرّف جذبات الوهيّت است . شيخ ابو الحسن خرقانى قدّس اللّه روحه گويد « راه به حضرت عزّت دو است : يكى از بنده به حقّ و يكى از حق به بنده . آن راه كه از بنده به حقّ است همه ضلالت بر ضلالت است ، و آن راه كه از حقّ به بنده است همه هدايت بر هدايت است . »
( مرصاد العباد ص 330 چاپ رياحى ) .
هامش
( 89 ) - در اصل : گفت .