تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
خنده‌اى زد زن كه « خه خه ، ريش بين * اين سفر گيرىّ و اين تشويش بين
خود ترا كارى نبود آن جايگاه * كه ببيهوده كنى اين عزم راه ؟ »
گفت نافرجام و فحش و دمدمه * من نتابم باز گفتن آن همه
از مثل وز ريشخند بىحسيب * آن مريد افتاد از غم در نشيب
اشكش از ديده بجست و گفت او * « با همه ، آن شاه شيرين نام كو ؟ »
گفت « آن سالوس زرّاقِ تهى ، * دام گولان و كمند گمرهى ،
صد هزاران خام ريشان همچو تو * اوفتاده از وى اندر صد عُتُو
گر نبينيش و سلامت واروى * خير تو باشد ، نگردى زو غوى
لاف كيشى كاسه ليسى طبل‌خوار * بانگ طبلش رفته اطراف ديار »
بانگ زد بر وى جوان و گفت « بس * روزِ روشن از كجا آمد عسس ؟
نورِ مردان مشرق و مغرب گرفت * آسمانها سجده كردند از شگفت
آفتاب حق برآمد از حَمل * زير چادر رفت خورشيد از خَجَل
تُرّهات چون تو ابليسى مرا * كَى بگرداند ز خاك اين سرا ؟
مظهر عزّست و محبوب به حق * از همه كرّوبيان برده سَبق
كَى شود دريا ز پوزِ سگ نجس ؟ * كَى شود خورشيد از پُف منطمس ؟
مَه فشاند نور و سگ وع وع كند * سگ ز نور ماه كَى مَرتع كند ؟
چون تو ننگى جفت آن مقبول روح * چون عيال كافر اندر عقد نوح
گر نبودى نسبت تو زين سرا * پاره پاره كردمى اين دم ترا
رو دعا كن كه سگ اين موطنى * ور نه اكنون كردمى من كردنى »
بعد از ان پرسان شد او از هر كسى * شيخ را مىجست از هر سو بسى
پس كسى گفتش كه « آن قطب ديار * رفت تا هيزم كشد از كوهسار »
آن مريد ذو الفقار انديش تفت * در هواى شيخ سوى بيشه رفت
ديو مىآورد پيش هوش مرد * وسوسه ، تا خُفيه گردد مَه ز گرد
« كاين چنين زن را چرا اين شيخ دين * دارد اندر خانه يار و همنشين ؟