498 و گفت : چون به هستى او درنگرستمى نيستى من از هستى خود سر برآورد ؛ چون به نيستى خود نگرستم هستى خود را نيستى من برآورد . پس ماندم ، در پس زانوى خود بنشستم تا دمى بود . گفتم « اين نه كار منست » .
499 نقلست كه : چون شيخ را وفات نزديك رسيد گفت « كاشكى دل پر خونم بشكافتندى و به خلق نمودندى تا بدانندى كه با اين خداى بتپرستى راست نخواهد آمدن » . پس گفت « سى گز خاكم فروتر بريد كه اين زمين زبر بسطام است روا نبود و ادب نباشد كه خاك من بالاى خاك با يزيد بود » ، و آن گاه وفات كرد . پس چون دفنش كردند شب را برفى عظيم آمد . ديگر روز سنگى بزرگ سپيد بر خاك او نهاده ديدند و نشان قدم شير يافتند دانستند كه آن سنگ را شير آورده است . و بعضى گويند « شير را ديدند بر سر خاك او طواف مىكرد » . و در افواهست كه شيخ گفته است كه « هر كه دست بر سنگ خاك ما نهد و حاجت خواهد روا شود » و مجرّبست .
500 از بعد آن شيخ را ديدند در خواب پرسيدند كه « حقّ ، تعالى ، با تو چه كرد ؟ » گفت « نامهاى به دست من داد . گفتم : مرا به نامه چه مشغول مىكنى ؟ تو خود پيش از انكه بكردم دانستهاى كه از من چه آيد ، و من خود مىدانستم كه از من چه آيد . نامه به كرام الكاتبين رها كن كه چون ايشان نبشتهاند ايشان مىخوانند و مرا بگذار نفسى با تو باشم » .
501 نقلست كه محمّد بن الحسين گفت « من بيمار بودم و دل اندوهگن از نفس آخر . شيخ مرا گفت : هيچ مترس ! در آخر كار از رفتن جانست كه گوئى همى ترسم ؟ گفتم : آرى . گفت : اگر من بميرم پيش از تو آن ساعت حاضر آيم نزديك تو در وقت مردن تو ، و اگر همه سى سال بود . پس شيخ فرمان يافت و من بهتر شدم » . نقلست كه پسرش « 88 » گفت « در وقت نزع
هامش
( 88 ) - يعنى پسر محمد بن الحسين . و هويّت اين شخص معلوم نشد .