« شصت سالست تا در اميد دوستى تو مىگذارم و در شوق تو باشم » حق ، تعالى ، گفت « به سالى شصت طلب كردهاى و ما در ازل الآزال در قدم دوستى تو كردهايم . »
495 و گفت : يك بار ديگر حق ، تعالى ، را ديگر به خواب ديدم كه گفت « يا بو الحسن ، خواهى كه ترا باشم ؟ » گفتم « نه » . گفت « خواهى كه مرا باشى ؟ » گفتم « نه » گفت « يا ابا الحسن ، خلق اوّلين و آخرين در اشتياق اين بسوختند تا من كسى را باشم . تو مرا اين چرا گفتى ؟ » گفتم « بار خدايا ، اين اختيار كه تو به من كردى از مكر تو ايمن كى توانم بود ؟ كه تو به اختيار هيچ كس كار نكنى » .
496 و گفت : شبى به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند . جماعتى را ديدم كه زار زار مىگريستند از ملائكه . گفتم « شما كيستيد ؟ » گفتند « ما عاشقان حضرتيم » . گفتم « ما اين حالت را در زمين تب و لرز گوئيم و فسره ، شما نه عاشقانيد » . چون از آنجا بگذشتم ملائكهء مقرّب پيش آمدند و گفتند « نيك ادبى كردى آن قوم را ، كه ايشان عاشقان حضرت نبودند . بحقيقت ، عاشقان كسى « 87 » مىبايد كه از پاى سر كند و از سر پاى ، و از پيش پس كند و از پس پيش ، و از يمين يسار كند و از يسار يمين ، كه هر كه يك ذرّه خويش را باز مىيابد يك ذرّه از آن حضرت خبر ندارد .
پس از آنجا به قعر دوزخ فروشدم ، گفتم « تو مىدم تا من مىدمم تا از ما كدام غالب آيد » .
497 و گفت : درخواستم از حق ، تعالى ، كه « مرا به من نمائى چنان كه هستم » . مرا به من نمود با پلاسى شوخگن ، و من همى درنگرستم و مىگفتم « من اينم ؟ » ندا آمد كه « آرى » . گفتم « آن همه ارادت و خلق و شوق و تضرّع و زارى چيست ؟ » ندا آمد كه « آن همه مائيم ، تو اينى » .
هامش
( 87 ) - شايد : عاشق آن كسى .