تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
از پس آن سالها آمد پديد * بو الحسن بعد وفات با يزيد
جملهء خوهاى او ز امساك و جود * آن چنان آمد كه آن شه گفته بود
506 بار ديگر در همين دفتر ( ابيات 1925 تا 1934 ) داستان « شنيدن شيخ ابو الحسن رضى اللّه عنه خبر دادن ابو يزيد را از بود او و احوال او » آورده است :
همچنان آمد كه او فرموده بود * بو الحسن از مردمان آن را شنود
كه « حسن باشد مريد و امّتم * درس گيرد هر صباح از تربتم »
گفت « من هم نيز خوابش ديده‌ام * وز روان شيخ اين بشنيده‌ام »
هر صباحى رو نهادى سوى گور * ايستادى تا ضحى اندر حضور
يا مثال شيخ پيشش آمدى * يا كه بىگفتى شكالش حل شدى
تا يكى روزى بيامد با سعود * گورها را برف نو پوشيده بود
توى بر تو برفها همچون علم * قبّه قبّه ديد و شد جانش بغم
بانگش آمد از حظيره‌ى شيخ حىّ * « ها أنا أدعوك كى تسعى إلىّ
همين بيا اين سو ، برآوازم شتاب * عالم از برفست روى از من متاب »
حال او زان روز شد خوب و بديد * آن عجايب را كه اوّل مىشنيد .
507 مولوى در دفتر ششم مثنوى هم « حكايت مريد شيخ حسن خرّقانى قدّس اللّه سرّه » را آورده است ( ب 2044 تا 2152 ) كه مختصر آن مفصّل را نقل مىكنم :
رفت درويشى ز شهر طالقان * بهر صيت بو الحسين خارقان
كوهها ببريد و وادىّ دراز * بهر ديد شيخ با صدق و نياز
آنچه در ره ديد از رنج و ستم * گرچه در خور دست كوته مىكنم
چون به مقصد آمد از ره آن جوان * خانهء آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقه‌ى درش * زن برون كرد از در خانه سرش
كه « چه مىخواهى ؟ بگو ، اى ذو الكَرَم » * گفت « بر قصد زيارت آمدم »