كوش چندانكه توانى كه اگر در راه فروشوى تو بر سود باشى و باكى نبود . »
476 گفتند « كار تو چيست ؟ » گفت « همه روز نشستهام و بردابرد مىزنم . » گفتند « اين چگونه بود ؟ » گفت : آن كه هر انديشه كه بدون خدا در دل آيد آن را از دل مىرانم ، كه من در مقامىام كه بر من پوشيده نيست سرّ مگسى در مملكت براى چه آفريده است و ازو چه خواسته است . يعنى بو الحسن نمانده است ، خبردار حقّ است ، من در ميان نيم ، لاجرم هرچه در دست گيرم گويم « خداوندا ، اين را نهاد تن من مكن » .
477 و گفت : پنجاه سال با خداوند صحبت داشتم باخلاص كه هيچ آفريده را بدان راه نبود . نماز خفتن بكردمى و اين نفس را بر پاى داشتمى و همچنين روز تا شب در طاعتش مىداشتم و در اين مدّت كه نشستمى به دو پاى نشستمى نه متمكّن ، تا آن وقت كه شايستگى پديد آمد كه ظاهرم اينجا در خواب مىشد و بو الحسن به بهشت تماشا مىكرد و به دوزخ در مىگرديد ، و هر دو سراى مرا يكى شد . با حق همى بودم تا وقتى كه دوزخ را ديدم ، از حقّ ندا آمد « اين آن جائيست كه خوف همه خلق بديدهست » .
از آنجاى بجستم و در قعر دوزخ شدم . گفتم « اين جاى منست » . دوزخ با اهلش بهزيمت شد . نتوان گفتن كه چه ديدم ، و ليكن مصطفى را ، عليه السّلام ، عتاب كند كه « امّت را فتنه كردى . »
478 و گفت : اين طريق خدا نخست نياز بود ، پس خلوت ، پس اندوه ، پس بيدارى . و ميان نماز پيشين و نماز ديگر « 85 » پنجاه ركعت نماز ورد داشتى كه خلق آسمان و زمين در ان برخى نبودى . چون بيدارى پديد آمد آن همه را قضا كردن حاجت آمد .
479 گفت : چهل سالست تا نان نپختم و هيچ چيز نساختم مگر براى مهمان ، و ما در آن طعام طفيل بوديم . چنين باشد كه اگر جمله جهان لقمه
هامش
( 85 ) - يعنى ميان نماز ظهر و نماز عصر .