كنند و در دهانى نهند از ان مهمانى هنوز حقّ او نگزارده باشند ؛ و از مشرق تا به مغرب بروند تا يكى را براى خدا زيارت كنند هنوز بسيار نبود .
480 و گفت : چهل سالست تا نفس من شربتى آب سرد يا شربتى دوغ ترش مىخواهد وى را ندادهام .
481 نقلست كه چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود و نخورده بود . يك روز مادرش پستان درو ماليد و خواهش كرد تا شيخ نيم بادنجانى بخورد .
همان شب بود كه سر پسرش بريدند و بر آستان نهادند ، و شيخ ديگر روز آن بديد و مىگفت : آرى كه آن ديگ كه ما برنهادهايم در آن ديگ گرم كم از اين سر نبايد . پس گفت : نه با شما مىگويم كه « كار من با او آسان نيست ؟ » و شما مىگوئيد كه « بادنجان بخور » .
482 و گفت : هفتاد سالست تا با حقّ زندگانى كردهام كه نقطهاى بر مراد نفس نرفتهام .
483 و نقلست كه شيخ را پرسيدند كه « از مسجد تو تا مسجدهاى ديگر چند در ميانست ؟ » گفت « اگر به شريعت گيريد همه راستست و اگر به معرفت گيريد سخن آن شرحها دارد . و من ديدم كه از مسجدهاى ديگر نور برآمد و به آسمان شد و بر اين مسجد قبّهاى از نور فرو بردهاند و به عنان آسمان درمىشد ؛ و آن روز كه اين مسجد بكردند من درآمدم و بنشستم ، جبريل بيامد و علمى سبز بزد تا به عرش خداى ، و همچنين زده باشد تا به قيامت .
484 و گفت : يك روز خدا به من ندا كرد كه « هر آن بنده كه به مسجد تو درآيد گوشت و پوست وى بر آتش حرام گردد ؛ و هر آن بندهاى كه در مسجد تو دو ركعت نماز كند ، به زندگانى تو و پس مرگ تو ، روز قيامت از عبّادان « 86 » خيزد . »
485 و گفت : مؤمن را همه جايگاهها مسجد بود و روزها همه آدينه و ماهها
هامش
( 86 ) - در دو نسخه : از عابدان .